امشب میرم تو ۲۴ سال.
تولدم مبارک!
بعد از رسوایی اخلاقی معاونت فرهنگی دانشجویی دانشگاه زنجان٬ عده ای این شیوه ی برخورد با مجرم را نقض حریم خصوصی و "لکه ننگ بزرگی بر دامن جامعه دانشگاهی ايران" دانستند.
بیایید فرض را بر این قرار دهیم که دانشجویان در انجام نقشه خود به ضبط صدا با واکمن اکتفا می کردند و از صحنه ی استادی که سراسیمه فرش را جمع می کند٬ دکمه اش را می بندد و سعی در فرار از دست دانشجویان دارد فیلم برداری نمی کردند. در چنین حالتی این داستان سرانجامی جز تکذیب همه اتفاقات و مثلاً اخراج دختر دانشجو یا تعلیق پسران حمله ور به دفتر آقای معاون داشت؟ از حکومتی که آبروی خود را با آبروی تک تک مدیران انتصابی خود گره خورده می بیند عکس العملی جز آنچه در مورد سردار زارعی یا دانشگاه کرمانشاه دیدیم انتظار می رود؟
فیلم های قیصر و سون(هفت) داستان جوامع آلوده ای هستند که در آنها افراد شخصاً مسئولیت اجرای عدالت را برعهده می گیرند. مسئولیتی که در یک جامعه ی سالم بر عهده ی نهادهای حکومتی است. این شیوه ی اجرای عدالت هرچند قربانیان بی گناهی همچون خانواده ی دکتر مددی را هم مجازات می کند٬ اما شاید تنها انتخاب دانشجویان برای مبارزه با فسادی باشد که هر روز در جامعه قربانی جدید می گیرد. به عقیده من دانشجویان جوانی که با دست خالی و به تنها شیوه ی ممکن جلوی فساد حکومتی ایستادگی می کنند مایه ی افتخار جامعه دانشگاهی هستند.
خواب دیدم توی خونموم نشسته ام (با اینکه خونه ی تو خواب هیچ وقت خونمون نبوده٬ اما به نظرم آشنا اومد. خونه دوبلکس بود و همه اتاقاش که توی طبقه پایین بود به هم راه داشت. توی خواب به خاطر این که شکل و نقشه خونه رو هنوز بلد نیستم به بقیه قر زدم.) گوشیم زنگ زد. صداش خیلی کم بود و نا مفهوم. یه دختر پشت خط بود. یه کم که حرف زدیم فهمیدم که دوست دختر قدیمیمه. داشته با یه دوست مشترک - به اسم فرهاد - خرف می زده که یهو یاد من افتاده و تصمیم گرفته که بهم زنگ بزنه. صداش خیلی ضعیف بود٬ یک دفعه یادم افتاد که میشه صدای گوشیو زیاد کرد٬ زیاد کردم٬ اوضاع یه کم بهتر شد. قرار شد که همین الان با هم یه سر بریم بیرون. صحنه بعدی خواب کات میشه به رانندگی من پشت ۲۰۶ مشکی که اصلاْ روش کنترل نداشتم. مث ماشینی که روی یخ داره حرکت می کنه و دائم لیز می خوره مجبور بودم که همش فرمونو این ور و اونور بچرخونم٬ ترمزش کار نمی کرد٬ هر چند که با گاز دادن هم سرعتش زیاد نمی شد. در نهایت بدون این که تصادف کنم٬ در حالتی که ماشین به راستای خیابون عمود بود و لاستیک های ماشین از جلو به جدول کنار خیابون چسبیده بود متوقف شدم. مقصد (کافی شاپ یا رستوران؟؟) نزدیک همون جا بود٬ واسه همین تصمیم گرفتم که ماشینو صاف همون جا پارک کنم. داشتم آروم حرکت می کردم که یه ماشین توپ - شاید یه فراری - مشکی که یه داف خوشکل سوارش بود اومد و زرتی صاف جلوم پارک کرد! موضوع خرابی ماشین و این که هی اینور و اونور میشه و ممکنه به ماشین خوشکلش آسیب برسه رو براش شرح دادم. اونم همینجور که داشت از ماشین پیاده می شد چندتا فحش لایت داد و رفت!
ماشین رو روشن کردم. خیلی زود باز رم کرد. دنبال جا پارک بودم که یه دفعه ماشین سرعت گرفت٬ از جوب رد شد و رفت صاف تو پیاده رو وایساد! از ماشین که پیاده شدم٬ دختر صاحبِ فراری که اوضاع ماشینمو دیده بود بغلم کرد. انگار به خاطر اینکه شرایطم رو درک نکرده بود شرمنده باشه. دوسمم داشت فکر کنم. می خواست بیشتر باهام باشه اما من می خواستم برم پیش دوس دختر قدیمی!
پلان آخر اینجوری بود که من و دوست دختر توی رستوران در فضای باز نشسته بودیم و با صدای آروم باز با هم حرف می زدیم. می گفت که تا الان با فرهاد - اسم بابای منم فرهاده! - و یه اسم دیگه بوده که این دوتا پسرهای همون اکیپ قدیمیه دوستان بودن و یه جوری می گفت که انگار الان دوست دختر فرهاده. خیلی احساس نزدیکی و آشنایی با دوستای قدیمیم داشتم.
از خواب پریدم.....
از وقتی که از خواب پریدم٬ دارم بهش فکر می کنم. یادم نمی یاد که هیچ وقت با یه همچین دختری دوست بوده باشم. باهاش خیلی راحت و صمیمی بودم. توی خواب هم کاملاً شناخته بودمش. یه کوچولو یه چیزهایی از موقعیتش مث یاسمن هست٬ اما یادمه که تو خواب به این نکته فکر کردم که این یاسمن نیست.
دیروز خاله نانا٬ خاله ی هشتاد و چند ساله ی مامان اومده بود خونه ی ما. یادم نیست بحث از کجا رسید به دوران بچگی و رفتار مامان بابا ها با بچه هاشون. نانا می گفت وقتی هشت٬ نه ساله بوده تو مدرسه شیطونی میکنه و عمه اش که مدیر مدرسه بوده چوقولیشو به باباش می کنه. بابا - یکی از خان ها و خر پول های شیراز - بعد از یه کتک مفصل نانا رو می ندازه تو ذغال دونی و نانا مجبور میشه یه شب تا صبح رو اونجا بمونه. می گفت وقتی صبح میشه و از اونجا بیرون میارنش تا مدت ها لکنت زبون داشته. اینو که گفت مامانی (مامان بزرگ من) هم شروع کرد به خاطره گفتن از بچگی. موضوعی که جفتشون روش اتفاق نظر داشتن این بود که این رفتارها که موجب یه خشم فروخفته تو دلشون شده باعث شده که هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت این جور برخوردها رو با بچه هاشون نداشته باشن. همون موقع هم فریناز (زن دایی ۳۰ ساله و پزشک من) گفتش که همه دو جور آمورش از پدر و مادرشون دارن. یکی کارهای خوبی که کردن و بچه ها یاد گرفتن و یکی رفتارهای بدی که باعث شده سعی کنن که تکرار نشه.
چیزی که برام جالب بود خاطره های مامانم٬ خاله هام و یا رفتار بچه های ناناست. مامانم کلی خاطره از بچگیش داره که یاداوری هر کدوم به گریش می ندازه. همین طور خاله هام. یا هر کدوم از بچه های نانا رو که با دقت نگاه کنی پر از وسواس و استرس و اضطرابن که احتمالن مهمترین دلیلش بچگیشونه. اینکه احتمالاً آقاجون ( بابای نانا و مامانی) هم فکر می کرده که هرگز رفتارهای بدی که تو بچگیش باهاش شده رو با بچه هاش تکرار نکرده! این که چقدر ناراحت کننده است که با همین حس نسل به نسل :"من چه بابای (مامان) خوبیم" بین مامان باباها٬ حس خشم بچه ها نسبت به والدینشون و اینکه: "من به جاش وقتی بزرگ شدم بابا (مامان) خوبی می شم" داره جا به جا می شه. این که نکنه بچه ی منم همین حس و خشم رو نسبت به من داشته باشه. به من که الان سال هاست دارم رفتارم رو نسبت به بچه ام تو ذهنم می سازم.
چون من پسر بودم و طبیعتاً رابطه ام با پدر برام حیاتی تر بوده٬ تو ذهنم بارها پسرم رو اونجوری که می خواستم تشویق کردم٬ اونجوری که می خواستم حمایت کردم٬ یا حتا سعی کردم بهش یاد بدم که چه جوری به جای محتاط بودن شجاع باشه٬ چه جوری به جای پسر خوبِ سر به زیر بودن جنگجو باشه. نکنه سی سال پیش بابای من٬ وقتی روی تختش دراز کشیده بوده داشته تو ذهنش همین نوع رفتارها رو با من تمرین می کرده؟
خوب که به گذشته ام فکر می کنم، دو بار توی زمانهای کوتاه تغییرای بزرگی کردم. دفعه اول، توی چهارده سالگیم خیلی تعجب کردم وقتی فهمیدم میشه هر شب خواب احمدرضا عابدزاده رو ندید، تعجب کردم وقتی فهمیدم میشه همه ی مجله های فانوس - هفته نامه ی اون زمان تیم پرسپولیس - رو با خیال راحت تو اسباب کشی جا گذاشت بدون این که اتفاق خاصی بیفته. لذت نوشتن و تشویق شدن به خاطر نوشتن رو کشف کردم. که چقدر جالب تره که به جای یه پسر خوره فوتبال یه جور دیگه بهت نگاه کنند.
اتفاق دوم مال همین یکی دو سال اخیره. این که برعکس همیشه یادگرفتم چه جوری مغرور باشم! به نظرم خیلی مهمه که هر کسی یه روزایی تو زندگیش وایسه و فکر کنه که اون شخصیت ایده آلش چه شکلیه؟ که اگه چه شکلی رفتار کنه، راه بره، حرف بزنه انقدر خوبه که می تونه به خودش افتخار کنه و مغرور باشه.
وبلاگ نویسی به اون شکلی که من دوست دارم - یه جور خاطره نویسی مجازی؛ نه نوشتن برای شریک کردن بقیه تو حس شخصیم و پیدا کردن مخاطب - نیاز به یه فرد گرایی داره. من الان تنها تر از همیشه ام ولی با این تنهاییم خوشحالم. شاید این باعث بشه که این وبلاگ به سرنوشت اون دوتای دیگه دچار نشه.